گنجشک با خدا قهر بود.روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان هر بار سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید ؛ من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد.
وسرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست.
گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ ...
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی. باد را گفتم تا خانه ات را وارونه کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی...
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

میکلآنژ دومین پسر از خانواده «لئوناردو دیبوناروتی سیمونی» و «فرانچسکا دینری» است. پس از تولد میکلآنژ خانواده بوناروتی بهفلورا نس مهاجرت نمود. «فرانچسکا دینری» مادر میکلآنژ، پس از بهدنیا آوردن سه پسر دیگر، چشم از جهان فروبست. میکلآنژ از دوران کودکی، برخلاف میل پدرش، علاقمند بههنر و تحصیل در این رشته بود و سرانجام در پی نزاعی سخت با پدرش بههدف والای خود رسید و در سن سیزده سالگی بهعنوان دستیار حقوقبگیر، در کارگاه دومنیکو ژیرلاندایو، استخدام شد. وی نزد استادش بهکارآموزی پرداخت و پایه و اساس نقاشی روی دیوار مرطوب را یاد گرفت و مانند بسیاری از هنرمندان همدوره خود در فلورانس، در کلیسای کوچک «برانکاچی» بهتحصیل هنر پرداخت. گرچه در ابتدا به نقاشی روی آورد اما غریزه طبیعی وی مشتاق هنر پیکرتراشی بود، از این رو پیش از اتمام دوره نقاشی، به عنوان استاد نقاشی بهمدرسه مجسمهسازی که بهوسیلهٔ استاد «لورنسو» در باغهای مدیچی تاسیس شده بود، منتقل شد. هنوز سهسال از عضویت وی در مؤسسه و مدرسه مدیچی سپری نشده بود که استاد لورنسو چشم از جهان فروبست و پسرش «پیرو دیمدیچی» که فاقد استعداد و کیفیت هنری پدرش بود، جانشین او شد. دراین هنگام شهر فلورانس دستخوش ناآرامی و قیام گروههای مختلف گردید و جان بسیاری از هنرمندان نیز مورد تهدید و تعدی قرار گرفت. میکلآنژ با تیزهوشی غریزی خود قبل از شروع آتش جنگ بهاتفاق دوتن از همراهانش بهشهر بولونیا کوچ نمود. میکلآنژ بیست ساله در بولونیا مورد استقبال دوستانه یکی از اعضاء خانواده «آلدوراندی» قرار گرفت و بلافاصله قرارداد ساختن دو تندیس از پیکر مقدسین و مجسمه یک فرشته برای مقبره دومنیکوس مقدس در کلیسای سنت پترونیوس را با او منعقد نمودند. پس از یک سال اقامت در بولونیا، از جانب هیئتی در فلورانس برای احداث سالن اجتماعات شهرداری، بهآن شهر دعوت شد. مردم معتقد بود كه نمي تواند يادمان شايسته اي براي زنده كردن روح اين هنرمند بي همتا به شمارآيد به همين دليل بود كه هم روزگارش صقت ملكوتي را برايش قائل بودند اين هنرمند بزرگ سرانجام در سال 1564پس از 89سال زندگي را بدرود گفت.
احتمالا معروفترین تندیس مذهبی در دنیا همین اثر میکل انژ است.جالب است بدانید او این اثر خود را در 24 سالگی به پایان رساند:

عازم سفرم و به حکم شرع ،در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است ، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه قرض هایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی « تماما » واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) و حقوق اش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم ، بپردازد.......
من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیتنامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم......
فرزندم ! تو می توانی « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......
تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....
اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟..........
و اما تو همسرم ، چه سفارشی می توان به تو داشت ؟ تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده ای . نبودن من خلایی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد ، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست..........
آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلات شان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند.....
و خدا را سپاس می گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین « شغل » را در زندگی ، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم این هر دو...........
و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم ، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیت های سنگین به دست آورند ، اما آنچه که در این معامله از دست می دهند ، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که بدست می آورند.»
« علی شریعتی »
۱۳۴۸/۱۱/۱۳


اثر ساندرا کوک
قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در ميآرند
و در آن تابش تنهايي ماهيگيران
ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست."
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است.
بامها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مينگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را ميشنود
و صداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد.
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنياند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
قايقي بايد ساخت

I shall build a boat
I shall cast it in the water
I shall sail away from this strange earth
Where no one awaken the heroes in the wood of love
A boat empty of net
And longing heart for pearls
I shall continue sailing
Neither I shall loose my heart for the blues
Nor for t he mermaids who emerge from the water
To spread their charm from their locks
On the shining solitude of fishermen
I shall continue sailing
I shall continue singing
“One should sail away, sail away.”
The man in that town had no myth
The woman in that town was not as brimful as a cluster of grapes
No hall mirror repeated joys
Not even puddles reflected a torch
One should sail away, sail away
Night has sung its song
Now it is the turn of windows
I shall continue sailing
I shall continue singing
Beyond the seas there is a town
In which windows open to manifestation
There rooftops quarter pigeons that looks at the jets of human intelligence
In the hand of each 10-year-old child a branch of knowledge lies
The townsfolk took at hedges
As if they look at a flame, a tender dream
Earth hears the music of your feeling
And the fluttering sound of mythological birds are heard in the wind
Beyond the seas there is a town
Where the sun is as wide as the eyes of early-risers
Poets inherit water, wisdom and light
Beyond the seas there is a town!
One must build a boat
One must build a boat

سرگذشت در گذشت مولانا:
مولانا جلال الدین بلخی، شاعری که در این روزگار نام و اندیشه او مرزهای جغرافیایی را درنوردیده است در 604 ه ق در بلخ متولد شد. 13 سال داشت که رخت سفر بربست و در طول سفر به نیشابور رسید و با عطار دیداری داشت، او سفر خود را پی گرفت تا اینکه علاءالدین کیقباد او را به قونیه دعوت کرد. مولانا در قونیه مورد توجه عام و خاص شد. او در آن شهر ماند تا عاقبت پس از 68سال (قمری) عمر پرتلاطم و تشویش، در ماه جمادیالآخر سال ششصد و هفتاد و دوی هجری قمری مولانا در بستر بیماری افتاد و وقت عزیمت آن پیامبر عشق و عرفان از زمین تیره رسید. در همان حال، زلزله نیز بر قونیه در پیچید و روزهای پیاپی زمین را میلرزاند و طعمه میطلبید. چون مردم از مولانا چاره جستند، گفت : «زمین گرسنه است، دیری نمیپاید كه لقمه چربی به دست خواهد آورد! و آنگاه آرام خواهد گرفت».
بالاخره غروب روز یكشنبه پنجم ماه جمادیالآخر آن سال (672) ، مصادف با هفدهم دسامبر 1273 میلادی و بیست و ششم آذر ماه خورشیدی، زمین لقمه چربش را بلعید و مردم قونیه شاهد دو غروب شدند؛ یكی غروب خورشیدی كه میلیونها بار غروب و طلوع كرده بود، و دیگر غروب ستاره درخشان عرفان ایران و اسلام، كه تنها یكبار طلوع كرده و 68 سال بر این خاك تیره نور بخشیده بود. اما وی در آن دم میرفت تا برای همیشه به غروب جسمانی تن در دهد، بیآنكه زمین را از فیض پرتو شعر و شفقت عارفانه خویش تا ابدیت بیبهره گذارد.
گویند همسر مولانا در كنار بستر بیماری او میگریست و برایش چهارصد سال عمر میطلبید. اما او پوزخند زنان میگفت : «ما به عالم خاك پی اقامت نیامدیم؛ ما در زندان دنیا محبوسیم، امید كه عنقریب به بزم حبیب رسیم. اگر برای مصلحت و ارشاد بیچارگان نبودی یكدم در نشیمن خاك اقامت نگزیدمی». آنگاه وصیت كرد یارانش را «به تقوای نهان و پیدا كمی خواب و خوراك و سخن، دوری از گناه، مواظبت از روزه و نماز، ترك شهوت علی الدوام و ترك مجالست نادانان و العوام». پس، به سلطان ولد كه شبی چند را نخوابیده ونگران حال پیر و مراد و پدر خویش بود و هر دم بیتابی مینمود فرمود : «من خوشم. برو سری بنه و قدری بیاسا». اما حالش خوش نبود و دردی كه گریبان جانش را گرفته بود جز با داروی مرگ مداواپذیر نبود ؛ پس روی به پسر دلبند كرد و آخرین غزل زندگیاش را در آخرین لحظات عمر چنین بر لب راند:
|
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن |
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن | |
|
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها |
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن | |
|
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی |
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن | |
|
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده |
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن | |
|
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا |
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن | |
|
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد |
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن | |
|
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد |
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن | |
|
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم |
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن | |
|
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد |
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن | |
|
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی |
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن |
برای خواندن ادامه متن به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.
در میقات بریز!
کفن بپوش!
رنگها را همه بشوی،
سپید بپوش ، به رنگ همه شو ، همه شو ، همچون ماری که پوست بیندازد ، از "من بودن " خویش بدرآی ، مردم شو.
ذره ای شو ، در آمیز با ذره ها ، قطره ای گم در دریا ،
"نه کس باش که به میعاد آمده ای"،
"خسی شو که به میقات آمده ای " !
"وجودی شو که عدم خویش را احساس می کند ، و یا عدمی که وجود خویش را " ،
"بمیر پیش از آنکه بمیری " ،
جامه ی زندگی ات را بدرآر،
جامه ی مرگ را برتن کن.
اینجا میقات است !
علی شریعتی
در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام
.من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام
.شکن گیسوی تو،
موج دریای خیال
.کاش با زورق اندیشه شبی،
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
.کاش بر این شط مواج سیاه،
همه عمر سفر می کردم
.*****
...
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست
.از اهل دل من اما،
-
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
.می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست
....حمید مصدق
برای خواندن ادامه ی شعر به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.
آن کــــس که درد عـــشق بداند
اشــــکی بر این ســـخن بفشاند
این سان که ذره های دل بی قرار من،
سر در کمـــند تو،جان در هــــوای توست
شاید مـــــحال نیست که بعد از هزار سال
روزی غــــبار ما را آشــــفته پوی باد؛
در دوردست دشتی از دیــــــده ها نهان
بر برگ ارغـوانی،پیچیده با خزان
یا پای جویـــباری چون اشک ما روان
پهلوی یکــــــدگر بنشـــــاند!
مــا را به یکـــدگر برساند!
همیـــشه اما در من،کســـی نوید می دهد
که می رســـم به تو!
شایـــد هزار سـال دیگر...
صدای قلب تو را پـــشت آن حصـــــار بلند
همیـــــــــشه می شنوم
همیــــــــشه سوی تو می آیم
همیـــــــــشه در راهــــــــم
همیـــــــــــــشه می خواهـــم
همــــــیـــشه با توام ای جان،
همیـــــــــــشه با من باش...!
باز هم دستت به سقف دلتنگی های من نمی رسد.
