تبليغاتX
نیلوفر عاشق
 
 دوستتان دارم

سر زلف سیاه شمشیر بهمن

چرا رنجید ه ای،ای دلبر من

چه ها گفته به پیشت آن ستمکار

که تو دل کنده ای یکباره از من

 

 

آرزومند آرزوهای بزرگتان:مدیر وبلاگ نیلوفر عاشق

|+| نوشته شده توسط harfe.javan در 2008/4/24 و ساعت 11:10 AM |

 سال نو مبارک
                                                              

سلام

سال جدیدرو تبریک میگم

امیدوارم سال خوبی برای شما ودوستان وخانواده باشه

دستدار شما :مدیر وبلاگ نیلوفر عاشق

 

 

 

|+| نوشته شده توسط harfe.javan در 2008/3/21 و ساعت 6:19 PM |

 عشق خیابانی

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد

عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

|+| نوشته شده توسط harfe.javan در 2008/2/21 و ساعت 8:59 AM |

 چشم از او چگونه توانم نگاه داشت که اول نظر به دیدن او دیده ور شدم

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد
من در اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم
چشمهايم خيس از باران اشك و انتظار
من به اين دوري خدايا كي عادت مي كنم ؟
مي روم قلب تو را پيدا كنم
برق چشمان تو را معنا كنم
مي روم شايد كه در دشتي بزرگ
معني عشق تو را پيدا كنم
مي روم تا با نگاه گرم تو
 اين دل ديوانه را شيدا كنم
مي روم عاشق شوم همچون نسيم
غنچه هاي عشق را تا وا كنم
 

|+| نوشته شده توسط harfe.javan در 2008/2/5 و ساعت 10:32 AM |

 بنام دوست

بنام آنکه میداند از کجا آمده ام و باز میداند که بکدام سو پروازم ادامه می یابد ...

در جائی دوردست که شاهد ستارگان بودم و نام دیگری داشتم و

اما ..

درین قلمرو رنج و درد نام و نشان تازه ای دارم ؛

" عاشق "

بنام شاه بی کاخ فرعون زده و بنده نوازی که بزرگترین فرمانش اینست ؛

" عاشقانه دوستم بدار ، همچون خودم .."

 

|+| نوشته شده توسط harfe.javan در 2008/1/12 و ساعت 11:45 PM |

 خداراشکر من عاشق نیستم

عاشق آن لحظه ام ای خوب من

با نگاه عشق بی تابم کنی

در میان بازوان عاشقت

با نوازشهای خود خوابم کنی

باز هم در خلوت آغوش خود

لحظه ای لب بر لب سردم نهی

جان دهی این خاک خشک و تشنه را

از همان یک لحظه سیرابم کنی

با نگاه مست خود مستم کنی

خرمن جان مرا آتش کنی

ناگهان جان مرا در بر کشی

تا به هُرمِ جان خود آبم کنی

دیگر از رفتن نمی گویم سخن

تا که با عشق و جنون یارم کنی

باز هم مست از شراب عاشقی

در برم گیری و بی تابم کنی

 

|+| نوشته شده توسط harfe.javan در 2007/12/23 و ساعت 6:0 AM |

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

|+| نوشته شده توسط harfe.javan در 2007/11/26 و ساعت 0:56 AM |

 کاش...
کاش...
کاش می شد ما بهاری می شدیم
خیس آواز قناری می شدیم
کاش از خوبان عالم می شدیم
توبه می کردیم آدم می شدیم
کاش نامردی نصیب ما نبود
درد بی دردی نصیب ما نبود
کاش چوپان دل ما عشق بود
پاسبان محمل ما عشق بود
کاش در یک شبی سبز و شگفت
عشق از ما بیعت می گرفت
|+| نوشته شده توسط harfe.javan در 2007/11/12 و ساعت 1:59 PM |

 به نام خالق تنها

........................................

بنام آنکه میداند از کجا آمده ام و باز میداند که بکدام سو پروازم ادامه می یابد ...

در جائی دوردست که شاهد ستارگان بودم و نام دیگری داشتم و

اما ..

درین قلمرو رنج و درد نام و نشان تازه ای دارم ؛

" عاشق "

بنام شاه بی کاخ فرعون زده و بنده نوازی که بزرگترین فرمانش اینست ؛

" عاشقانه دوستم بدار ، همچون خودم .."

|+| نوشته شده توسط harfe.javan در 2007/9/30 و ساعت 2:7 PM |

 منم خسته شدم

من گلی بودم مرا از شاخه چیدند
به گلدانی برده و آبی چکید ند
به من گفتند اینجا خانه ی توست
به جای باغ و بوستان کاشانه ی توست
یکی بود همراه من طاقت نیاورد
همان روز نخستین عزم سفر کرد
و رفت و من ماندم و غم
به گلدان کوچکم عادت نمودم
به چشم مردمان من راز دیدم
در صد قفل دل را من باز دیدم
که هر کس آمد وبرمن نظر کرد
به آنی غصه از یادش سفر کرد
به من این روزها رفت بگذشت
نمی گویم که آسان سخت بگذشت
من اما شکوه بر ایزد نگفتم
به زندان کوچکم گاهی شکفتم
ز راهی عاقبت یک مرد آمد
نمی دانم چه فکری کرد آمد
من خشکیده را او سبز می دید
ز چشم عاشقم او غصه می چید
نمی دانم چرا من گریه کردم
ز نامردی مردم به او من شکوه کردم
به او گفتم ز داغ این جدایی
که از خانه مرا بردند جایی
که نام خانه را بر آن نهادند
بهشت کوچکم را از من گرفتند
ز غربت چشم من همواره گریید
ز نامردی این مردم به جانم خار رویید
مرا که از غربت نشانی داشتم
تنم سبز بود روح عریانی داشتم
مرا هر روز بر هم هدیه کردند
که گویی همراه من غم هدیه کردند
به درد غربتم آن مرد گریید
نمی دانم سخن های مرا بشنید یا نشنید
مرا با دستهای مهربانش...
مرا با آن نگاه بردبارش
ز زندان کوچکم آرام برداشت
به راهی آشنا او گام برداشت
مرا برد عاقبت از آن سرایی
که بوی درد می داد و جدایی
مرا بر خاک آشنای خانه بنهاد
و قصه ی یک گل خشکیده را اینگونه سرداد....

|+| نوشته شده توسط harfe.javan در 2007/8/19 و ساعت 11:0 AM |