تبليغاتX
ღآخرین آواز ققنوسღ

ღآخرین آواز ققنوسღ
گنجشک و خدا

گنجشک با خدا قهر بود.روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان هر بار سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید ؛ من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد.

وسرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست.

گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ ...

و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی. باد را گفتم تا خانه ات را وارونه کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی...

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

sparrow


لينك | نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 17:10 توسط ♥*•.Atefe.golmohamadi.•*♥|
نامه ی چارلی چاپلین به دخترش
دخترم جرالدين, از تو دورم , ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود.تو کجايی؟در پاريس ,روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟اين را ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهی ,آهنگ قدمهايت را ميشنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه, نقش آن دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده است.
جرالدين, در نقش ستاره باش و بدرخش ,اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی آور گلهايی که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياری داد بنشين و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمين بيا و زندگی مردم را تماشا کن; زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهايشان از بينوايی می لرزدو هنرنمايی می کنند. من خود يکی از ايشان بوده ام.جرالدين دخترم ,تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنيدنی است.
داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گيرد, داستان من است.من طعم گرسنگی را چشيده ام.من درد نابسامانی را کشيده ام.و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند حرفی نبايد زد. به دنبال نام تو نام من است :"چاپلين"
جرالدين دخترم, دنيايی که تو در آن زندگی می کنی, دنيای هنرپيشگی و موسيقی است.نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه ليزه بيرون می آيی, آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن .حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل ميرساند بپرس .حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريد لباس بچه نداشت ,مبلغی پنهانی در جيبش بگذار. به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد.اما برای خرجهای ديگر بايد صورت حساب ان را بفرستی.
دخترم جرالدين گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بيوه ,کودکان يتيم را بشناس و دست کم روزی يک بار بگو:من هم از آنان هستم.تو واقعا يکی از آنان هستی و نه بيشتر.هنر قبل از اينکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را ميشکند . وقتی به مرحله ای رسيدی که خود را برتر تماشاگران خويش بدانی, همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب می شناسم.آنجا بازيگران همانند خويش را خواهی ديد که از قرن ها پش زيبا تر از تو ,چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنرنمايی ميکنند.اما در آنجا از نور خيره کننده تئاتر شانزه ليزه خبری نيست.
دخترم جرالدين ,چکی سفيد امضا برايت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهدبگيری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو:سومين فرانک از آن من نيست.اين مال يک مرد فقير و گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج دارد.جست و جو لازم نيست.اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نيروی فريب و افسون پول ,اين فرزند بی جان شيطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سيرک زيسته و هميشه و هر لحظه برای بند بازان روی ريسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روی زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان نا استوار سقوط می کنند.
دخترم جرالدين ,پدرت با تو حرف می زند. شايد شبی درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب بدهد و آن شب است که این الماس, آن ريسمان نا استوار زير پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زيبای يک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفريبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. هميشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از اين رو دل به زر و زيور نبند. بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ,با او يک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص برای تو نامه ای بنويسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعريف "عشق "که معنی آن" يکدلی" است شايسته تر از من است.دخترم هيچ کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت که شايسته آن باشد.دختری ناخن پای خود را برای آن عريان می کند. برهنگی بيماری عصر ما است. به گمان من تن تو ,بايد مال کسی باشد که روحش را برای تو عريان کرده است.حرف بسيار برای تو دارم ,ولی به وقت ديگر می گذارم.و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم. انسان باش, پاک دل و يکدل ;زيرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

پدر تو ,چارلی چاپلين

لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 18:12 توسط ♥*•.Atefe.golmohamadi.•*♥|
بیوگرافی Michelangelo

میکل‌آنژ دومین پسر از خانواده «لئوناردو دی‌بوناروتی سیمونی» و «فرانچسکا دی‌نری» است. پس از تولد میکل‌آنژ خانواده بوناروتی به‌فلورا نس مهاجرت نمود. «فرانچسکا دی‌نری» مادر میکل‌آنژ، پس از به‌دنیا آوردن سه پسر دیگر، چشم از جهان فروبست. میکل‌آنژ از دوران کودکی، برخلاف میل پدرش، علاقمند به‌هنر و تحصیل در این رشته بود و سرانجام در پی نزاعی سخت با پدرش به‌هدف والای خود رسید و در سن سیزده سالگی به‌عنوان دستیار حقوق‌بگیر، در کارگاه دومنیکو ژیرلاندایو، استخدام شد. وی نزد استادش به‌کارآموزی پرداخت و پایه و اساس نقاشی روی دیوار مرطوب را یاد گرفت و مانند بسیاری از هنرمندان همدوره خود در فلورانس، در کلیسای کوچک «برانکاچی» به‌تحصیل هنر پرداخت. گرچه در ابتدا به نقاشی روی آورد اما غریزه طبیعی وی مشتاق هنر پیکرتراشی بود، از این‌ رو پیش از اتمام دوره نقاشی، به عنوان استاد نقاشی به‌مدرسه مجسمه‌سازی که به‌وسیلهٔ استاد «لورنسو» در باغ‌های مدیچی تاسیس شده بود، منتقل شد. هنوز سه‌سال از عضویت وی در مؤسسه و مدرسه مدیچی سپری نشده بود که استاد لورنسو چشم از جهان فروبست و پسرش «پیرو دی‌مدیچی» که فاقد استعداد و کیفیت هنری پدرش بود، جانشین او شد. دراین هنگام شهر فلورانس دستخوش ناآرامی و قیام گروه‌های مختلف گردید و جان بسیاری از هنرمندان نیز مورد تهدید و تعدی قرار گرفت. میکل‌آنژ با تیزهوشی غریزی خود قبل از شروع آتش جنگ به‌اتفاق دوتن از همراهانش به‌شهر بولونیا کوچ نمود. میکل‌آنژ بیست ساله در بولونیا مورد استقبال دوستانه یکی از اعضاء خانواده «آلدوراندی» قرار گرفت و بلافاصله قرارداد ساختن دو تندیس از پیکر مقدسین و مجسمه یک فرشته برای مقبره دومنیکوس مقدس در کلیسای سنت پترونیوس را با او منعقد نمودند. پس از یک سال اقامت در بولونیا، از جانب هیئتی در فلورانس برای احداث سالن اجتماعات شهرداری، به‌آن شهر دعوت شد. مردم معتقد بود كه نمي تواند يادمان شايسته اي براي زنده كردن روح اين هنرمند بي همتا به شمارآيد به همين دليل بود كه هم روزگارش صقت ملكوتي را برايش قائل بودند اين هنرمند بزرگ سرانجام در سال 1564پس از 89سال زندگي را بدرود گفت.

احتمالا معروفترین تندیس مذهبی در دنیا همین اثر میکل انژ است.جالب است بدانید او این اثر خود را در 24 سالگی به پایان رساند:


لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:58 توسط ♥*•.Atefe.golmohamadi.•*♥|
وصیت نامه دکتر شریعتی
امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر و شخصیت های مدرج ، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم.........

عازم سفرم و به حکم شرع ،در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است ، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه قرض هایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی « تماما » واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) و حقوق اش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم ، بپردازد.......

من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیتنامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم......

فرزندم ! تو می توانی  « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......

تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....

اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟..........

و اما تو همسرم ، چه سفارشی می توان به تو داشت ؟ تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده ای . نبودن من خلایی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد ، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست..........

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلات شان را تا سیکل  یا دیپلم  ادامه دهند.....

و خدا را سپاس می گزارم که عمر را  به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین « شغل » را در زندگی ، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم  و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی  و من از هیجده سالگی کارم این هر دو...........

و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم ، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیت های سنگین به دست آورند ، اما آنچه که در این معامله از دست می دهند ، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که بدست می آورند.»

« علی شریعتی »

۱۳۴۸/۱۱/۱۳


لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:28 توسط ♥*•.Atefe.golmohamadi.•*♥|
خدا و دنیای کودکی
خدا را باید در چهره ی معصوم  "کودکی" دید.

کودک و خدا

اثر ساندرا کوک


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 18:42 توسط ♥*•.Atefe.golmohamadi.•*♥|
قایقی خواهم ساخت...

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

قايقي بايد ساخت

قایقی خواهم ساخت...

I shall build a boat
I shall cast it in the water
I shall sail away from this strange earth
Where no one awaken the heroes in the wood of love

A boat empty of net
And longing heart for pearls
I shall continue sailing
Neither I shall loose my heart for the blues
Nor for t he mermaids who emerge from the water
To spread their charm from their locks
On the shining solitude of fishermen

I shall continue sailing
I shall continue singing
“One should sail away, sail away.”
The man in that town had no myth
The woman in that town was not as brimful as a cluster of grapes

No hall mirror repeated joys
Not even puddles reflected a torch
One should sail away, sail away
Night has sung its song
Now it is the turn of windows

I shall continue sailing
I shall continue singing

Beyond the seas there is a town
In which windows open to manifestation
There rooftops quarter pigeons that looks at the jets of human intelligence
In the hand of each 10-year-old child a branch of knowledge lies
The townsfolk took at hedges
As if they look at a flame, a tender dream
Earth hears the music of your feeling
And the fluttering sound of mythological birds are heard in the wind

Beyond the seas there is a town
Where the sun is as wide as the eyes of early-risers
Poets inherit water, wisdom and light

Beyond the seas there is a town!
One must build a boat

One must build a boat

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 18:35 توسط ♥*•.Atefe.golmohamadi.•*♥|
دوست داشتن واقعی چیست؟"شاه لیر و دخترش کوردلیا اثر جان هربرت"
 
King Lear disinherits Cordelia, from King Lear
یکی از زیباترین و حکیمانه ترین اثار شکسپیر....تراژدی شاه لیر است....در روزگاران کهن، پادشاهی بنام «شاه لیر» تصمیم می گیرد کشور خود را میان دخترانش تقسیم کند. او معیار تقسیم را بر این قرار می دهد که هر دختر چه میزان به او ابراز علاقه کند. Goneril و Regan در ظاهر به پدر ابراز عشق بسیار می کنند و لیرشاه، پادشاهی اش را بطور مساوی میان شان تقسیم می کند؛ دختر سوم (Cordelia) که واقعا پدرش را دوست داشت می گوید که مهر او به پدر نه بیشتر و نه کمتر از آن چیزی است که باید باشد. در نتیجه به او چیزی نمی رسد. داستان با یک سری رویدادهای ناگوار، از جمله مرگ لیرشاه و سه دختر وی به پایان می رسد. ...عبارت کوردلیا(Cordelia) به زبان اصلی به پدرش در پاسخ به اینکه چقدر او را دوست دارد این است:'Nothing, my lord.'واقعا درسهای زیبایی دارد..باید دیگران را فقط بخاطر خودشان دوست داشته باشیم.نه موقعیتشان ،ثروتشان و غیره...دوست داشتن کوردلیا خالص ترین نوع دوست داشتن بود.بیاید خالص دوست داشتن را تمرین کنیم.
در زندگی بدنبال این باشید که بدانید چه کسی یا کسانی شما را واقعا دوست دارند.این بزرگترین گوهر حیات است.ممکن است کسی ابراز نکند که شما را دوست دارد...ولی بیشتر از هرکس دیگری دوستار شما باشد.در این نقاشی شاه لیر دخترش کوردلیا را از ارث محروم می کند.
 
 

لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 18:14 توسط ♥*•.Atefe.golmohamadi.•*♥|
سرگذشت در گذشت مولانا
سلام دوستان عزیز...۲۶ آذر سالگرد درگذشت مولاناست.

سرگذشت در گذشت مولانا:

مولانا جلال الدین بلخی، شاعری که در این روزگار نام و اندیشه او مرزهای جغرافیایی را درنوردیده است در 604 ه ق در بلخ متولد شد. 13 سال داشت که رخت سفر بربست و در طول سفر به نیشابور رسید و با عطار دیداری داشت، او سفر خود را پی گرفت تا اینکه علاءالدین کیقباد او را به قونیه دعوت کرد. مولانا در قونیه مورد توجه عام و خاص شد. او در آن شهر ماند تا عاقبت پس از 68سال (قمری) عمر پرتلاطم و تشویش، در ماه جمادی‌الآخر سال ششصد و هفتاد و دوی هجری قمری مولانا در بستر بیماری افتاد و وقت عزیمت آن پیامبر عشق و عرفان از زمین تیره رسید. در همان حال، زلزله نیز بر قونیه در پیچید و روزهای پیاپی زمین را می‌لرزاند و طعمه می‌طلبید. چون مردم از مولانا چاره جستند، گفت : «زمین گرسنه است، دیری نمی‌پاید كه لقمه چربی به دست خواهد آورد! و آنگاه آرام خواهد گرفت».

بالاخره غروب روز یكشنبه پنجم ماه جمادی‌الآخر آن سال (672) ، مصادف با هفدهم دسامبر 1273 میلادی و بیست و ششم آذر ماه خورشیدی، زمین لقمه چربش را بلعید و مردم قونیه شاهد دو غروب شدند؛ یكی غروب خورشیدی كه میلیونها بار غروب و طلوع كرده بود، و دیگر غروب ستاره درخشان عرفان ایران و اسلام، كه تنها یكبار طلوع كرده و 68 سال بر این خاك تیره نور بخشیده بود. اما وی در آن دم می‌رفت تا برای همیشه به غروب جسمانی تن در دهد، بی‌آنكه زمین را از فیض پرتو شعر و شفقت عارفانه خویش تا ابدیت بی‌بهره گذارد.

گویند همسر مولانا در كنار بستر بیماری او می‌گریست و برایش چهارصد سال عمر می‌طلبید. اما او پوزخند زنان می‌گفت : «ما به عالم خاك پی اقامت نیامدیم؛ ما در زندان دنیا محبوسیم، امید كه عنقریب به بزم حبیب رسیم. اگر برای مصلحت و ارشاد بیچارگان نبودی یكدم در نشیمن خاك اقامت نگزیدمی». آنگاه وصیت كرد یارانش را «به تقوای نهان و پیدا كمی خواب و خوراك و سخن، دوری از گناه، مواظبت از روزه و نماز، ترك شهوت علی الدوام و ترك مجالست نادانان و العوام». پس، به سلطان ولد كه شبی چند را نخوابیده ونگران حال پیر و مراد و پدر خویش بود و هر دم بیتابی می‌نمود فرمود : «من خوشم. برو سری بنه و قدری بیاسا». اما حالش خوش نبود و دردی كه گریبان جانش را گرفته بود جز با داروی مرگ مداواپذیر نبود ؛ پس روی به پسر دلبند كرد و آخرین غزل زندگی‌اش را در آخرین لحظات عمر چنین بر لب راند:

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

 

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

 

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

 

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

 

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

 

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

 

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

 

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

 

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد

 

از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

 

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

 برای خواندن ادامه متن به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 17:51 توسط ♥*•.Atefe.golmohamadi.•*♥|
معرفی کتاب-جلال آل احمد
 این کتاب “خسی در میقات” را 10 – 12 روز پیش خواندم، از آن کتابهایی بود که خیلی وقت بود می خواستم بخوانم، اولا دوست داشتم بدانم آدمی مثل جلال در مورد مساله حج و مسائل مذهبی چه فکر می کرده و چه نوشته و دوم اینکه خیلی وقت بود که برای خواندن یک سفرنامه دور خیز کرده بودم.
راستش من بیشتر آن جلال آل احمد روشنفکر “مدیر مدرسه” را دوست دارم، اما این روزها شدیدا یاد گرفته ام که آدمها در مقاطع مختلف زندگیشان ممکن است دیدگاههای متفاوتی داشته باشند، در خیلی جاهای کتاب شخصا تحت تاثیر حال و هوای نویسنده قرار گرفتم، خصوصا قسمتهای “منی” و “سعی صفا و مروه” .
با خواندن کتاب فکر کردم چقدر حج بین آن سالها ( دقیقا سال 42) و این روزها متفاوت است، به قول نویسنده که چندین بار از “بدویت” نام می برد، یعنی واقعا حج آن سالها گذری به دوران بدویت بوده ، در چند جا بعد از توصیف آشفتگی اوضاع می گوید که حکومت سعودی اصلا در پی سامان دهی این وضع نیست و این مساله یک “حکومت اسلامی بین المللی” را می طلبد. این قسمتها را که می گفت فکر کردم در طی این 30- 40 سال همین عربها چقدر اوضاع را تغییر داده اند و این روزها اکثر حجاج چقدر از تمیزی و نظافت آنجا حرف می زنند. عاشق این ساده حرف زدن و بعضی کلمات هستم مثلا این “شلم شوربا! ”
یک چیز جالبی که به نظرم در اکثر نوشته های جلال وجود دارد آن است که خیلی صریح حرف می زند و سانسور نمی کند. کاری ندارد که خواننده دوست داشته باشد یا نه ، در همان صفحه ابتدایی می گوید: ” صبح در آشیانه حجاج فرودگاه تهران نماز خواندم. نمی دانم پس از چندین سال. لابد پس از ترک نماز در کلاس اول دانشگاه. روزگاری بودها! وضو می گرفتم و نماز می خواندم و گاهی نماز شب! گرچه آن آخری ها مهر زیر پیشانی نمی گذاشتم و همین شد مقدمه تکفیر. ولی راستش حالا دیگر حالش نیست. احساس می کنم که ریا است. یعنی درست در نمی آید. ریا هم نباشد ایمان که نیست. آخر راه افتاده ای بروی حج و آنوقت نماز نخوانی؟”
در جاهایی با همه تاثیراتی که گرفته زیر بار یکسری حرفها و دکان بازیهای مذهبی نمی رود : ” … و اما جزو آن چهار پنج نفر واعظ و روضه خوان و آخوند دسته ما یک آقا سیدی هم هست اهل بروجرد. امام نمی دانم کدام مسجد تازه ساز در تهران. که بدجوری برای مرید له له می زند. چهار پنج تا از بازاریها را دور خودش جمع کرده و هر روز در همان اتاقی که محل سکونتشان است نماز جماعت به پا می کند و با زبان بی زبانی دو سه باز رو زده است که چرا به نمازش حاضر نمی شویم …… یکی از آنهاست که پنج دقیقه در سجده می ماند به این خیال که پنج کیلومتر به عرش نزدیکتر می شود. و بدتر از آن اصرار دارد که بروم پای حرفش، که بعد از نماز مغرب برای دهاتی ها می گوید، عاقبت دیشب رفتم روی بام. چنان لطافت هوا را با همان مزخرفات درباره “شکیات” و “غسل” و “تطهیر” و “نجاست” خراب کرد که اقم نشست. نباید این حرفها حتی به درد ببوهای مازندرانی بخورد و آخر تا کی باید مذهب را به دسته آفتابه بست؟ و در حوزه “نجس پاکی” محصورش کرد؟…. و بدتر از او این نوحه خوان دسته مان است که انگار بیمار است. رسما می گوید چرا وقتی من مصیبت می گویم شما خودتان را از پشت بام پایین نمی اندازید؟….”
و اینجاهایی است که سخت برایم تاثیر گذار بود : ” … و مگر می توانی بیش از یک لحظه به این چشمها بنگری؟ تا امروز گمان می کردم فقط در چشم خورشید نمی توان نگریست. اما امروز دیدم که به این دریای چشم هم نمی توان… که گریختم. فقط پس از دوبار رفتن و آمدن. به راحتی می بینی از چه صفری چه بی نهایتی را در آن جمع می سازی . و این وقتی است که خوش بینی. و تازه شروع کرده ای . و گرنه می بینی که در مقابل چنان بی نهایتی چه از صفر هم کمتری. عینا” خسی بر دریایی – نه ؛ در دریایی از آدم. بلکه ذره خاشاکی و در هوا. به صراحت بگویم دیدم دارم دیوانه می شوم. چنان هوس کرده بودم که سرم را به اولین ستون سیمانی بزنم و بترکانم… مگر کور باشی و “سعی” نکنی…”
خلاصه اینکه با همه این حرفها کتاب خیلی جالب انگیز بود !
خسی در میقات – جلال آل احمد
انتشارات معیار علم
174 صفحه
بهاء : 1750 تومن

 

در میقات بریز!
کفن بپوش!
رنگها را همه بشوی،
سپید بپوش ، به رنگ همه شو ، همه شو ، همچون ماری که پوست بیندازد ، از "من بودن " خویش بدرآی ، مردم شو.
ذره ای شو ، در آمیز با ذره ها ، قطره ای گم در دریا ،
"نه کس باش که به میعاد آمده ای"،
"خسی شو که به میقات آمده ای " !
"وجودی شو که عدم خویش را احساس می کند ، و یا عدمی که وجود خویش را " ،
"بمیر پیش از آنکه بمیری " ،
جامه ی زندگی ات را بدرآر،
جامه ی مرگ را برتن کن.
اینجا میقات است !

علی شریعتی


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:54 توسط ♥*•.Atefe.golmohamadi.•*♥|
آبی خاکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش،

عابد چشم سخنگوی توام .

من در این تاریکی،

من در این تیره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گیسوی توام .

شکن گیسوی تو،

موج دریای خیال .

کاش با زورق اندیشه شبی،

از شط گیسوی مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم .

کاش بر این شط مواج سیاه،

همه عمر سفر می کردم .

*****

...

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست ....

حمید مصدق

برای خواندن ادامه ی شعر به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:35 توسط ♥*•.Atefe.golmohamadi.•*♥|
یک شعر از فریدون مشیری

آن کــــس که درد عـــشق بداند

            اشــــکی بر این ســـخن بفشاند

این سان که ذره های دل بی قرار من،

                      سر در کمـــند تو،جان در هــــوای توست

شاید مـــــحال نیست که بعد از هزار سال

روزی غــــبار ما را آشــــفته پوی باد؛

                          در دوردست دشتی از دیــــــده ها نهان

        بر برگ ارغـوانی،پیچیده با خزان

          یا پای جویـــباری چون اشک ما روان

         پهلوی یکــــــدگر بنشـــــاند!

                     مــا را به یکـــدگر برساند!

همیـــشه اما در من،کســـی نوید می دهد

            که می رســـم به تو!

شایـــد هزار سـال دیگر...

            صدای قلب تو را پـــشت آن حصـــــار بلند

            همیـــــــــشه می شنوم

              همیــــــــشه سوی تو می آیم

                  همیـــــــــشه در راهــــــــم

                      همیـــــــــــــشه می خواهـــم

                 همــــــیـــشه با توام ای جان، 

           همیـــــــــــشه با من باش...! 

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:25 توسط ♥*•.Atefe.golmohamadi.•*♥|
دلتنگی
هنوز دلم بهانه می گیرد؛اگر تمام دردهای دنیا را نردبان کنی...

باز هم دستت به سقف دلتنگی های من نمی رسد.

دلتنگی

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:16 توسط ♥*•.Atefe.golmohamadi.•*♥|
<---! www.P30KiNG.tk --->